
افغانستان از يک فرصت تا يک تهديد برای همسايگان
سيد نجيب الله "هاشمی"
070280988
dda_afg@yahoo.com
چون اوضاع، انکشافات داخلي ما همواره متاثر و تابع
تصميم گيريها و تحولات بيروني مي باشد، بناءً نقد و بازنگري روابط
وموقعيت تاريخي، اقتصادي و جغرافياي افغانستان در تعامل با کشور هاي
ديگر ميتواند تصوير واضح و يا حد اقل قابل استفاده يي را براي ترسيم
استراتيژي و رويکردهاي ملي به دست دهد.
در واقع طي حد اقل پنج سال حاکميت فعلي، ما همواره
چشمداشت ها، انتظارات خود و يا قدرت هاي بيروني را به همسايه گان به
زبان گنگ و غير حرفه يي بازگو کرده و کمتر به نگرانيها، پرسشها و
انتظارات آنها توجه و دقت کرده ايم. بايد الزامات و تعهدات افغانستان
در جهت احترام، تامين منافع و امنيت کشورهاي همسايه ترسيم و واضح گردد.
براي تعين هندسه استراتژيک افغانستان بهتر است نيم نگاهي به وضعيت و
موقعيت فعلي آسيا در تعاملات و معادلات جهاني اندازيم و بحث خويش را
روي عنوان تعيين شده تمرکز دهيم.
قرن حاضر را قرن آسيا ناميده اند به خاطر اينکه آسيا
بزرگترين قاره جهان است که نه تنها نيمي از جمعيت جهان را در خود جا
داده بلکه با برخورداري از ظرفيت هاي اقتصادي بالا، بر بستر تحولات
اساسي و قطب بندي هاي جديد سياسي- اقتصادي در قرن بيست و يکم قرار
گرفته است.
تحولات نوين سياسي – امنيتي و تجاري در عرصه بين المللي
که پس از جنگ سرد آغاز شده، تغيير چشمگيري در جايگاه جهاني آسيا به
وجود آورده است. نقش عامل سرمايه انساني در شکل دادن به تحولات جهاني
در کنار عامل رشد اقتصادي، تأثير گذاري ژئوپوليتيک آسيا را کاملاً
افزايش داده است.
توجه محوري قدرتهاي بزرگ اقتصادي – سياسي جهان در آسيا
حاصل چند فرايند مهم است:
1- آسيا با توجه به مجموعة ظرفيتهاي اقتصادي، انساني و
صنعتي قطب اصلي و فعال اقتصاد جهاني در هزاره سوم است.
2- اين قاره از ظرفيت بالاي براي تأثير گذاري بر تحولات
امنيتي و سياسي جهان برخوردار است، شش مليون نفر نظامي مسلح و سه کشور
از هفت قدرت هسته يي جهان در اين حوزه قرار گرفته است.
با وجود اين ظرفيتها، توانمندي ها و الزامات، قاره آسيا
فاقد تجربه يي قابل اعتنا در همگرايي مي باشد، به همين دليل است که
روابط موجود ميان کشورهاي آسيايي در حد قرن نوزدهم تلقي ميگردد؛ چون
نبود تشکلها و زير ساختهاي نهاد ساز، عقلاني نشدن اقتدار و نا مشخص
بودن اهداف و منافع کلان و فقدان تحرک اجتماعي باعث شده که نه تنها
شبکه يي از کانونهاي مهم براي سازماندهي و نظم داخلي به وجود نيايد
بلکه نگرشها و رويکردها هم به نفع همگرايي قاره يي، بسيج و مديريت
نشوند.
آسيا را نميتوان قاره يي يکپارچه و برخوردار از هويت
واحدي به حساب آورد، تنوع تمدنها در اين قاره سر برآورده است که اجازه
نميدهد به آساني از اتحاد آسيايي مانند اتحاد اروپايي سخن به ميان
آورد، به همين منظور آسيايي بودن معني متفاوتي از اروپايي بودن دارد.
در اين جغرافياي پهناور، با قدرت بازدارنده گي و پويايي
نظامي و اقتصادي وضعيت بحران ساز؛ افغانستان با داشتن بافت اجتماعي و
ويژه گي هاي سياسي- اقتصادي منحصر بفرد که زماني قلب آسيا و کليد آن
ناميده ميشد، نمونه کامل از يک کشور آسيايي را به نمايش ميگذارد.
افغانستان محاط به خشکه، محصور سنت ها و تعاملات قومي و
متأثر از رويکردهاي احساساتي و ناشيانه زعامتها، نسبت عوامل متعدد نه
تنها از اين بيش چهار راه تجاري و نقطه وصل تمدنها نميباشد؛ بلکه
مانند جزيره ايست که از سونامي هاي اقتصادي، امنيتي، سياسي منطقه و
جهان تلفات و خسارات زيادي را متحمل شده و امواج آن سواحل جغرافياي ملي
و حاکميتي آنرا چندين بار زير آب کرده و يا تغيير شکل داده است. در اين
مدت زماني افغانستان کمتر توانسته است تعريف و يا شناختي از خويش بر
بستر ارزشهاي ديني و ملي و واقعيت هاي عيني برخاسته از همپاشي قدرتهاي
سنتي و ختم دوران انحصار و استبداد رژيمهاي مردم گريز ارايه دهد و از
يک تهديد و غنيمت جنگي به يک فرصت اقتصادي و سياسي تبديل گردد. روي
همين شناخت و تعريفي که ديگران از ما ارائه کرده بودند، براي سالها
افغانستان کشور حايل ميان دو قطب سياسي و نظامي آن وقت (روسيه تزار و
هند برتانوي) قرار گرفته بود و مرزهاي آن را ديگران نظر به ضرورت هاي
استراتيژيک و مهار طرف ديگر تعيين و نشاني ميکردند.
در وضعيتي که افغانستان به بيمار در حال احتضار مي ماند
و دست شکسته آن بر گردن کشورهاي همسايه، منطقه و جهان آويزان است،
دولتمردان دشمن ساز و فرصت سوز ما يک نوع تعهدات يکجانبه را از دنيا
بويژه همسايه ها خواهان اند چون افغانستان که تا حال با خودش دست و
گريبان است و نتوانسته از مشکلات دروني اش قامت راست کند، نميتواند
تعهد دهد و حتي مسووليت هاي داخلي اشرا انجام دهد. در عوض اين همسايگان
افغانستان است که براي رسيدن به اهداف؛ منافع و جلوگيري از هر نوع بي
نظمي در اين کشور که ميتواند به اشکال مختلف از جمله سرازير شدن هزاران
پناهنده و قاچاق جنگ تبارز کند، بايد دست به دست هم داده و قيمت
مداخله، بي توجهي و چند دسته گي خويش را به مردم ما بپردازند تا بهانه
يي نباشد براي حضور مستمر قدرتهاي که سلطه آنها در اين خطه، دست هاي
همه را به عنوان تسليمي بلند خواهد کرد.
ما از همسايه ها چه ميخواهيم و همسايه ها از ما چه انتظار دارند؟
اين پرسش ساده، پاسخهاي پيچيده و پوشيده را مي طلبد،
بدون شک خواسته هاي افغانستان طي سه دهه بحران، اشغال و تجاوز گرچه از
نظر منبع و مبدا متنوع و نا همگون بوده اما از نظر محتوا همرنگي داشته
اند که سوگمندانه نه کاملاً تراوش ذهني زعامت هاي کشور بوده و نه
برخاسته از نيازمندي ها و نگراني هاي ملي ما. آنچه را طي اين مدت
شعارگونه و تحريک کننده منحيث خواستها به آدرس همسايگان و کشورهاي
منطقه فرستاده ايم، بيشتر تلقينات ذهني و فضا سازي قدرتهاي بزرگ و
متجاوز براي توجيه حضور و يا زمينه سازي براي حضور بوده تا صداي مردم و
اراي حکومت. به اين ترتيب ما با همسايه ها غير مسوولانه و حتي دشمنانه
و تحقيرآميز معامله و گفتگو کرده و به اين ترتيب نه تنها تکليف هاي
بين المللي و حوزه يي خود را با دقت و درايت بحيث يک کشور نه يک
سرزمين قبول نکرده ايم، بلکه از رسيدن به يک راه حل منطقي، دوامدار و
عادلانه نيز محروم شده ايم. به طور کل خواستهاي ما از کشور هاي منطقه
به ويژه همسايگان، چند بعُدي، تحريک کننده و سليقه يي بوده تا يک
چارچوب اصولي در پرتو قواعد بين المللي؛ مثلاً کليات خواستهاي ما، قطع
مداخله که گاه تا سرحد تجاوز کشانيده شده، کمکهاي اقتصادي و استرداد
اراضي از دست داده شده، بوده که هر دو ناشي از بي کفايتي و يا بي
امکاناتي قواي نظامي و قرائت تاريخ زده ما از جابجايي هاي جديد قدرت
در روابط بين المللي بوده و کشور را اسير فضا سازي هاي اجانب کرده
است.
مورد ديگر که باعث شده تا زعامت هاي افغانستان در
رابطه به شناخت همسايگان و ايجاد دهليزهاي ارتباطي، در خط دوراني
اشتباه حرکت کنند، اينست که کارگزاران سياست خارجي بدون در نظرداشت
حساسيت هاي منطقوي و رقابت هاي استراتيژيکي کشورهاي همسايه، بيلانس قوا
را به نفع يکطرف برهم زده و خشم طرف ديگر را متوجه خود گردانيده است.
به همين دليل است که ذهنيت هاي همسايگان در مقابل ما هميشه مسلح و دست
ماشه بوده و تنش و بي باوري نسبت به ثبات و قدرتمند شدن افغانستان وجود
دارد.
در عوض کشورهاي همسايه خواسته هاي پنهان و آشکار خويش
را در قالب هاي کهنه ولي با مارک و نشان جديد رسانيده اند که شامل عدم
صدور کالاهاي ايديالوژيک، قرار نگرفتن بحيث آله دست ديگران، نگهداشت
بيلانس قوا در همکاري هاي منطقوي و جهاني، کنترول و کاهش کشت و قاچاق
مواد مخدر و سهولت براي تسخير بازارهاي مصرفي ما ميگردد.
مقايسه اين خواستها ميرساند که در حالي که توان ما کم و
دست نياز ما به طرف همسايه گان طولاني تر دراز است، قهر و غضب ما نيز
بيشتر متوجه منافع آنهاست.
براي نزديکي اين خواست ها، تشکيل محورهاي تفاهم وساختن
بل هاي اعتماد لازم است. افغانستان که مهره ضعيف در اين خانواده است
ابتدا بايد با حسن نيت قدم بردارد، اولين قدم در اين راستا تشکيل يک
کميته دايمي تماس با شش کشور همسايه به علاوه چهار کشور مهم و علاقمند
به مسايل افغانستان در منطقه از جمله هند، روسيه، جاپان و ترکيه
ميتواند باشد.
استفاده ظريف و ماهرانه از پوتانسيل هاي اقتصادي و
رقابت هاي نظامي اين کشورها نه تنها ميتوان در جهت ايجاد همگوني و
نزديکي سطح رشد اقتصادي و انساني خويش با ديگران استفاده برد، بلکه
تمام کانالها و دهليزهاي ورود عناصر آشوب گر و قدرتهاي فتنه گر بيروني
را که راهي جز عبور از اين کشورها و انتخابي جز همدستي و همسويي با
اين کشور ها ندارند، بسته کرد و افغانستان را نه يک مزاحم و تهديد،
بلکه يک فرصت استثنايي و يک انتخاب خوب براي همکاري منطقوي و سرمايه
گذاري معرفي کرد.
سرمايه گذاري اقتصادي کشورهاي همسايه و منطقه و پيوند
خوردن منافع آنها با انکشافات و آسيب پذيري هاي افغانستان، زمينه وقايه
از يکجانبه شدن ميزان وابستگي به يکطرف و محدود کردن قدرت تهديد
کشورهاي زور گو را مهيا کرده و از توانمندي هاي جذب و دفع آنها براي
خنثي کردن هر حرکت خلاف منافع ملي و منافع کشورهاي همسايه و منطقه
استفاده به عمل خواهد آورد، مثال اين استفاده دو سويه و مشترک از
نيازمندي ها و توانمندي کشور را در روابط جاري روسيه و ج. ايران ميتوان
ديد.
افغانستان امروزي با 45 کشور جهان روابط رسمي داشته و
با شش کشور سرحدات مشترک دارد که از جمله چهار آن، يعني پاکستان، چين،
ازبکستان و جمهوري اسلامي ايران در قضاياي داخلي ما به دلايل
ايديالوژيک، استراتيژيک، تعلقات نژادي و فرهنگي بيشتر فعال و حساس
ميباشند.
نقطه تقاطع اين نگرانيها، حضور نظامي امريکا و ناتو با
سرشت اشغالگرانه و لايحه وظايف نا محدود، مواد مخدر، تروريزم، جدايي
طلبي و امنيت انرژي ميباشد که هم ميتواند قدرت مانور اين کشورها را به
چالش بگيرد و هم گلوي اقتصادي آنها را توسط دستان آهنين خويش بفشرد که
اين پيشامد واقعا يک پيام زشت ، تحريک کننده و هوشدار دهنده به آدرس
اين کشور ها ميباشد. افغانستان قبل از آن که از اين خوان هفت رنگ
جامعه جهاني لقمه يي سلامت به دهن بگذارد، به نسبت اين سؤ ظن ها مشتي
را بر دهن خود تحمل ميکند که ناشي از بي کفايتي و بي برنامه گي رهبران
دولتي آن ميباشد.
حضور سنگين و رنگين امريکا در پوشش هاي ناتو و سازمانهاي جهاني چه
پيامدهاي براي افغانستان دارد؟
گرچه حضور فزيکي امريکا که مؤلفه هاي قدرت سخت و نرم
خود را به نمايش گذاشته و نگاه امنيتي و استراتيژيک به منابع کشورهاي
آسيايي دارد،، براي افغانستان يک فرصت استثنايي و غير مترقبه براي حضور
مجدد در نقشه سياسي جهان ميباشد؛ اما براي همسايه ها و کشورهاي منطقه
در صورتي که دپلوماسي همچنان منفعل اده سياسي دولت حاکم بي اداره و
زبان تفاهم ما چنين غير قابل فهم باشد؛ از زاويه يک مصيبت و يک تهديد
بررسي ميگردد که بدون شکار گاهگاهي آتش خشم آنها متوجه افغانها نيز مي
شود.
موجوديت امريکا و ناتو در افغانستان که با اهداف مبارزه
با طالبان، آموزش و تجهيز قواي نظامي افغان، باز سازي و انکشاف اقتصادي
در اين کشور خيمه زده اند، خطر مشترک و چالش همگون به کشورهايست که
محورهاي ضد امريکايي را تقويه و يا رهبري ميکنند. سايه اين دشمن
نيرومند و هژمونيست بالاي حياط خلوت کشورهاي بزرگ منطقه باعث گرديده تا
کشورهاي همسايه در همدستي و همياري قدرتهاي منطقه، به مقابله و
پاسخگويي آن برآيند و رويکردهاي مختلف و متنوع را براي دفاع از منافع
از دست داده شان در افغانستان و منطقه بررسي يا تجربه کنند.
دپلوماسي سرگردان افغانستان و واقعات دروني کشور به
علاوه ضعف ساختاري و ظرفيتي دولت افغانستان در ايجاد اين سؤ تفاهم و
عصبانيت ها کمک کرده و هرگونه تضميني از طرف دولت افغانستان مبني بر
اجازه ندادن هيچ کشوري براي استفاده از تماميت ارضي و سهولتهاي
جغرافيايي اش براي حمله بر منافع آنها را غافل گير کننده و غير قابل
باور تعريف کرده است؛ زيرا تمرکز غير قابل تعارف نيروهاي امريکا در
ميدانهاي هوايي بگرام و کندهار، تجهيز و تمديد خط پرواز آنها و ازدياد
نفرات نظامي و تجهيزات تسليحاتي قواي ناتو به جاي تقويت همه جانبه
نيروهاي افغاني نشانه يي از موجوديت برنامه هاي بيرون مرزي اين قوا
مستقر در محدودة جغرافيايي افغانستان در دستور کار پنتاگون ميباشد که
ميتواند آژيرهاي خطر را براي کشور هاي حريف و دشمن امريکا در همسايگي و
در منطقه به صدا در آورد. ماه گذشته رئيس جمهور امريکا بوش، مبلغ ده
مليارد دالر ديگر از کانگره آن کشور راي افغانستان تقاضا کرد تا هشت
مليارد دالر آن صرف آموزش و تجهيز قواي امنيتي و دو مليارد دالر ديگر
براي پروژه هاي باز سازي افغانستان به مصرف رسد. اين تقسيم بندي کمکها
به علاوه ازدياد 3200 تن افراد فرقه کوهي آنکشور در جمع 22 هزاري قواي
آنکشور، ديد نظامي و استراتيژيک اين کشور را از حضور در افغانستان
ميرساند.
بناً در چنين وضعيتي، آرام کردن همسايگان و قناعت دادن
آنها از بي خطر بودن قواي خارجي و غير جانبدارانه بودن افغانستان به
سختي توجه پذير مي باشد؛ زيرا رويکردهاي قهر آميز امريکا براي سرنگوني
رژيم هاي ضد امريکايي در شرق ميانه که برخاسته از طرز تفکر نو محافظه
کاران حاکم بر سرنوشت سياسي امريکا و قرائت يک جانبه آنها از موقعيت
يکه تازانه اين کشور ميباشد، آسيايي ها را شوک سياسي داده که گزينه يي
جز ايجاد محورهاي منطقوي را ولو به شکل تاکتيکي و کوتاه مدت نگذاشته
است. نزديکي روز افزون چين، صاحب اقتصادي سخت افزاري، هندوستان با
داشتن قدرت نرم افزاري و روسيه منبع انرژي بر بستر همين ترس مشترک مي
باشد که در قالب تشکلات منطقوي از جمله سازمانهاي همکاري هاي شانگهاي
بهتر متجلي گرديده است.
اين سؤ ظن ها نسبت به اهداف کوتاه مدت و دراز مدت
امريکايي بدون ترديد افغانستان را در صورت عدم پيشکش کردن استراتيژي
منطقوي، عدم اتخاذ راهکارهاي مناسب بهتر سازي موقعيت اقتصادي، احياي
هويت بي طرفانه و نه بي تفاوتانه ، متأثر، منزوي و آسيب پذيرتر خواهد
کرد و آن را ناخود آگاه در درگيري و رويا رويي قرار خواهد داد که نه
توان ادامه آنرا دارد و نه هزينه بعد از آنرا پرداخته خواهد توانست،
آنچه افغانستان در اين بازي بزرگ ميتواند از خود بجا بگذارد و نصيب
گردد همانا داشتن حاکميت متزلزل؛ حکومت دشت نشانده و غير دموکراتيک و
مليونها آواره و مهاجر خواهد بود. بناً نبايد افغانستان از اين حضور و
سلطة مؤقتي امريکا در منطقه استفاده سؤ برد و به تهديد منافع و محدود
کردن نقش مثبت و عملي و بدرد بخور آنها براي بيرون رفت از بحران جاري
داخلي اش، بپردازد. امري که در حال اجرا مي باشد.
دولت هاي افغانستان از يک مريضي مزمن و از يک ناراحتي
رواني و جسمي در رابطه به حدود و ثغور جغرافياي سياسي و از يک ننگ
تاريخي شاهان دشمن مدار خويش رنج ميبرد و پيوسته دواي آنرا در نسخه
تهمت زني ها و دعوا طلبي ها مي جويند تا شرم شانرا با خون فرزندان اين
کشور شستشو کنند.
کلان ترين دغدغه خاطر و مشغله ذهني رهبران کشور ما،
ادعا هاي ارضي بويژه مناطق آنطرف ديورند يعني پشتونستان است که همواره
بحيث يک ابزار سياسي و يک چالش امنيتي در برابر دو کشور همسايه قرار
داشته است. سوال اينجاست که ما پشتونستان را براي افغانستان مي خواهيم
يا يک منطقه آزاد و جدا از پاکستان.
در نهم سنبله 1382 يک اتفاق غير منتظره رخ داد، عده يي
از اهالي کابل روز پشتونستان را در چهار راهي پشتونستان و در قلب کابل
جشن گرفتند، البته جشن گرفتن چنين روزي براي مردم و دولتهاي معاصر
افغانستان بي سابقه نبوده است. از سال 1328 تاکنون از اين روز براي
تکرار ادعاهاي افغانستان در ايجاد يک پشتونستان بزرگ مربوط افغانستان
تجليل ميگردد و در تقويم رسمي دولتها اين روز رخصتي عمومي درج بود؛
اما پس از دوازده سال توقف اين مراسم، اين اولين باري بود که دولتمردان
افغانستان از آن تجليل کردند. همزمان با آن و حدود يکماه بعد در ميزان
همين سال در شهر پشاور پاکستان شعارهايي بروي ديوارها نوشته شد که
پشتونها را ترغيب و تشويق به استقلال ميکرد نه الحاق به افغانستان.
با مقايسه نيات کابل از تجليل اين روز و حرکت دانشجويان
پشاور برهبري محمود خان اچکزي براي استقلال معلوم ميگردد که افغانستان
حتي در درون باورهاي جامعه اقليت پشتون پاکستان، حمايت خود را براي
رسيدن به اهداف که همانا الحاق مجدد اين خطه بريده شده توسط شمشير
استعمار انگليس مي باشد، از دست داده و يا از اثر گذاري دور مانده است.
اما براي حکومت تحت قيموميت پنجابي هاي پاکستان هر دو حالت؛ يعني
استقلال و الحاق اين منطقه نتيجه مشابه دارد و به اين منظور است که
پاکستان جنگ را در درون کشور ما و در ساحات پشتون نشين شعله ور
نگهداشته است.
مناطق پشتونستان که قدامت تاريخي چهار صد ساله دارد
نيازمند تجزيه، تحليلها و انتخاب رويکردهاي تاريخي، حقوقي و سياسي است
که البته هر نوع رويکرد لازم براي بيرون رفت از اين زخم خونچکان لايه
يي از سياست و رقابت هاي سياسي زعامت هاي هر دو کشور بر آن سايه افگنده
است.
زيرا هرگاه رهبران سياسي هر دو کشور نتوانسته اند
تعهدات و اجنداي سياسي اعلان شده خويش را براي مردم انجام دهند و يا
مشکلات دروني کشور را مديريت و هدايت کنند، بر پشت مشکلات سرحدي مناطق
دو طرف ديورند تکيه کرده و بار تمام مسؤوليت ها را ناشي از مداخله در
امور مناطق آن طرف خط ديورند خوانده اند و پشتونستان را بهانه خوب و
دهليز کوتائي براي گريز از مسؤوليت هاي ملي و منافع طولاني خود انتخاب
کرده اند.
اما پشتونستان چه اهميتي براي پاکستان يا افغانستان
دارد؟ و براي رفع اين معضل سهم و نقش کشورهاي همسايه و منطقه چگونه
ميتواند باشد؟
پشتونستان ديروز که امير عبدالرحمن خان از آن به نام
ياغستان ياد مي کرد و الحاق مجدد آنرا به افغانستان براي زنده ماندن
نام خود ميدانست، امروز براي افغانها مزيت ديگري نيز دارد و آن
يکپارچگي قومي و سرزميني و دسترسي افغانستان به درياي آزاد از طريق
بلوچستان را ساده و کوتاه مي کند.
به همين منظور در سال 1326 و در يک فرايند مسالمت آميز
براي حل اختلافات، نماينده اعزامي افغانستان به پاکستان، آقاي نجيب
الله خان از دولت وقت پاکستان خواست تا علاوه بر اين که مناطق مرزي
مورد سکونت پشتونها به صورت ولايت آزاد و داراي حاکميت ملي درآيد،
اسلام آباد دسترسي کابل به آبهاي آزاد را مقدر سازد، پيشنهاد جانب
افغانستان در اين خصوص چنين بود که اين مهم ميتواند يا از طريق ايجاد
يک دهليز افغاني در غرب بلوچستان و يا با اختصاص يک منطقه آزاد به
افغانستان در بندر کراچي عملي گردد، که هر دو پيشنهاد رد گرديد. از سال
1893 تا الحال رژيم هاي حاکم بر افغانستان حتي طالبان اعتبار خط ديورند
را به رسميت نشناخته اما جز شعار تلاش ديگري نيز براي برکرسي نشاندن
ادعا صورت نگرفته است.
البته پشتونستان به همين ميزان براي پاکستان هم با
اهميت است. صحنه سياسي پاکستان همواره صحنه رقابت ميان اقوام مختلف اين
کشور که در چهار ولايت و يک منطقه قبايلي نمايش هويت ميکنند، بوده است.
بناً پاکستان که با وضعيت مشابه در کشمير روبروست و نيز زخم خورده از
جدايي بنگله ديش در سال 1971 مي باشد، مضطرب و عصباني از تحولات دروني
پشتونستان گرديده و نميتواند اين جدايي را به ساده گي هضم و يا تحمل
کند. براي رهايي هر دوطرف از فشارهاي رواني، سياسي، اقتصادي و نظامي که
منطقه وسيعي را نا پايدار و پر هزينه قرار داده اند، پا در مياني
کشورهاي همسايه که به نوعي با جنبش هاي جدايي طلبي و استقلال خواهانه و
تهديد مشابه و هم ريشه مواجه اند، بيش از پيش مهيا کرده است. به بن بست
رسيدن اين قضيه ميرساند که نه پاکستان و نه افغانستان به تنهايي و يا
در يک نشست دو جانبه ميتوانند به يک راه حل منطقي و دايمي در اين خصوص
برسند ولو جرگه امن منطقه يي را داير نمايند و يا به بهانه فعاليت گروه
هاي تروريستي از نيرو نظامي استفاده برند. بنا دادن ابتکار عمل به يک
طرح سياسي زير نظر همسايگان ميتواند اين مرز ها خونين را به سرحدات
دوستي تبديل کند.
گرچه چند سرشت بودن و مختلط بودن نظامهاي حاکم و اجندا
هاي سياسي رژيم ها منطقه به علاوه کنترول شديد روابط دولت افغانستان
توسط کشورهاي عضو ائتلاف، يک نوع بلا تکليفي، خلاي حضوري و دلسردي
کشورهاي همسايه و منطقه را باعث شده است؛ اما با آنهم همسايه ها مايوس
نشده ؛ فرصت را غنيمت شمرده و ميدان را کاملاً به حريف و دشمن رها
نکرده و در باز سازي افغانستان پيشگام بوده اند. طي پنجسال اخير،
جمهوري اسلامي ايران جمعاً مبلغ 560 ميليون دالر امريکايي را به صورت
بلا عوض و وام در سه بخش زيربنايي، خدمات و کمکهاي نقدي و جنسي به
افغانستان کمک کرده، هند جمعاً 750 مليون دالر را به شکل بلاعوض به
افغانستان کمک کرده که دربخشهاي صحت، تعليم و تربيه، ترانسپورت؛ انرژي،
انکشاف بشري و احياي زيرساختها مصرف گرديده است. پاکستان تا الحال مبلغ
350 ميلون دالر را در عرصه هاي بازسازي سرک، ترانسپورت وصحت و تعليم
کمک بلا عوض کرده است. کشورجاپان جمعاً مبلغ 1.450 مليارد دالر را
متعهد شده که از جمله 1.16 ميليارد آن پرداخت شده است که بيشتر در بخش
هاي کمک هاي انساني، پروسه هاي سياسي، امنيت و باز سازي بوده است.
دراين ميان تنها کشور ازبکستان کمک نقدي به افغانستان نداشته است. بنا
بي مورد و غير عقلاني خواهد بود که ادعا گردد همسايگان ما بي ميل از
برقراري، نظم، امنيت و انکشاف افغانستان باشند؛ زيرا آنها نيز در مراحل
نخست تشکيل نظامهاي مردم سالار و با ثبات قرار داشته و تا حدودي از درد
مشترک رنج ميبرند بناً نيمخواهند بي ثباتي ساري ما در کشور هاي آنها
رخنه کند.
بهر حال ، افغانستان ميتواند در اين مقطع حساس ت& |